
به سرنوشت بیاندیش که چگونه تصویر گر جدایی هاست
بر من خرده مگیر که چرا جبر زمان از آغاز هر سلامی به درودی بپایان میبرد
محکومیم به زنده ماندن تا شاید شاهد مرگ آرزوهای خویش باشیم
ای مهربان
وقتی خورشید به پیشواز شب می رود و کوچه از صدای پای آخرین پای عابر تهی میشود
تو را با تمام خاطرات دیرین میان کوچه های ساکت شهر تنها می گذارم
گریه مکن ای وارث شکوفایی باران من باید برم تا با غم غریبی خویش
غم غربت را از جداره ی دل عاشقان بزدایم
ولی بدان نبض خاطرم همیشه به یاد تو خواهد زد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 17:15  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش
|
