وقتی شب,شب سفر بود...

چشم من
چشم من بیا منو یاری بکن گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه کاری میشه کرد کاری از ما نمی یاد زاری بکن
اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد تا قیامت دل من گریه می خواد
هر چی دریا رو زمین داره خدا با تموم ابرای آسمون ها
کاشکی میداد همه رو به چشم من تا چشام به حال من گریه کنن
سرنوشت چشاش کوره نمی بینه زخم خنجرش می مونه رو سینه
حالا که گریه دوای دردمه چرا چشمام اشکشو کم می یاره
اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد تا قیامت دل من گریه می خواد
خورشید روشن ما رو دزدیدند زیر اون ابرای سنگی کشیدن
لب بسته سینه ی غرق به خون قصه موندن آدم همینه
اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد تا قیامت دل من گریه می خواد
***
به کجا چنین شتابان؟!
گون از نسیم پرسید دل من گرفته زین جا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان
همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان
به هر آن کجا که باشد به جز این سراسرایم
سفرت به خیر اما تو و دوستی خدارا
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را ...
