صحبت از پژمردن یک برگ نیست

من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغتن یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار !
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله زهر مارم در صبوست ...!
مرگ او را از کجا باور کنم ؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای ! جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلوده را در پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا ...
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند
صحبت از پژمردن یک برگ نیست !
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست
در کویری سوت و کور ...!
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور
صحبت از مرگ محبت مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است !!!
همان طور که همه ی ما می دانیم کار هایی که داریوش اجرا کرده دارای معانی سنگینی می باشد
اگر ما به این شعر توجه کنیم از دیدگاه یک فرد شعری معمولی میبینیم . در حالی که در این شعر یک
نفرین نامه ای نهفته است که گویای تمامی جنایاتی می باشد که در طی مدت سال زندگی یک فرد
می باشد . در اینجا برگ تشبیه شده به یک مرداب که ما انسان ها در آن زندگی می کنیم و رو به
فرو رفتگی در باتلاقی هستیم که این باتلاق همان مرگ زندگی است .
خیلی خوشحال می شم نظر دوستان رو هم در این مورد بدونم !
