تبليغاتX
چکـــــــــــاوک شکـــــــــــسته پر

چکـــــــــــاوک شکـــــــــــسته پر

اسب تازی شده مجروح به زیر پالان طوق زرین همه بر گردن خر می بینم

خوشا مردن . خوشا از عاشقی مردن !

همیشه در مصاف من نقاب از چهره می افتد !

گلایه
برای گفتن من ، شعر هم به گِل مانده
نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده
صدا که مرهم فریاد بود زخم را
به پیش زخم عظیم دلم خجل مانده
از دست عزیزان چه بگویم گله ای نیست
گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دسته مرا مشغله ای نیست
دیری است که از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ریخته ام چلچله ای نیست

در حسرت دیدار تو آواره ترینم
هر چند که تا منزل تو فاصله ای نیست
روبروی تو کیم من ؟ یه اسیر سرسپرده
چهره تکیده ای که تو غبار آینه مرده
من برای تو چی هستم ؟ کوه تنهای تحمل
بین ما پل عذابه ، منه خسته پایه ي پل
ای که نزدیکی مثلِ من ، به من اما خیلی دوری
خوب نگام کن تا ببینی چهره درد و صبوری
کاشکی میشد تا بدونی من برای تو چی هستم
از تو بیش از همه دنیا ، از خودم بیش از تو خستم
ببین که خستم ، غروره سنگم اما شکستم
کاشکی از عصای دستم یا که از پشت شکستم
تو بخونی تا بدونی از خودم بیش از تو خستم
ببین که خستم ، تنها غروره عصای دستم
از عذاب با تو بودن در سکوت خود خرابم
نه صبورم و نه عاشق ، من تجسم عذابم
تو سراپا بی خیالی ، من همه تحملِ درد
تو نفهمیدی چه دردی زانوی خستمو تا کرد
زیر بار با تو بودن ، یه ستون نیمه جونم
اینکه اسمش زندگی نیست ، جون به لبهام میرسونم
هیچی جز شعر شکستن قصه ي فردای من نیست
این ترانه ي زواله ، این صدا ، صدای من نیست
ببین که خستم تنها غروره ، عصای دستم

zendo0ni2000@yahoo.com

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 14:59  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  | 

وقتی شب,شب سفر بود...

عشق را در پست توی خانه نهان باید کرد !

چشم من

چشم من بیا منو یاری بکن گونه هام خشکیده شد کاری بکن

غیر گریه مگه کاری میشه کرد کاری از ما نمی یاد زاری بکن

اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد تا قیامت دل من گریه می خواد

هر چی دریا رو زمین داره خدا با تموم ابرای آسمون ها

کاشکی میداد همه رو به چشم من تا چشام به حال من گریه کنن

سرنوشت چشاش کوره نمی بینه زخم خنجرش می مونه رو سینه

حالا که گریه دوای دردمه چرا چشمام اشکشو کم می یاره

اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد تا قیامت دل من گریه می خواد

خورشید روشن ما رو دزدیدند زیر اون ابرای سنگی کشیدن

لب بسته سینه ی غرق به خون قصه موندن آدم همینه

اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمی یاد تا قیامت دل من گریه می خواد

***

به کجا چنین شتابان؟!

گون از نسیم پرسید دل من گرفته زین جا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان

همه آرزویم اما چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان

به هر آن کجا که باشد به جز این سراسرایم

سفرت به خیر اما تو و دوستی خدارا

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران برسان سلام ما را ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 14:12  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  | 

رهگذار عمر سیری در دیاری روشن و تاریک ...

 

اسب تازی شده مجروح به زیر پالان طوق زرین همه بر گردن خر می بینم

دیروز مسیر قصه هام یه جاده بود به خورشید امروز به بیراهه شده یه شوره زار تردید

گناه هر چی که گذشت به گردن ما بود و هست !!!            

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 21:22  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  |