تبليغاتX
چکـــــــــــاوک شکـــــــــــسته پر

چکـــــــــــاوک شکـــــــــــسته پر

اسب تازی شده مجروح به زیر پالان طوق زرین همه بر گردن خر می بینم

آیا سرنوشت داریوش را به این روز انداخت؟

ماجرای اسید پاشی مریم به صورت داریوش همه را ناراحت کرد

ریخته شدن اسید بر روی داریوش شاید فرمان سرنوشت بود که به دست کسی بنام

مریم اجرا شد و افسوس چرا تیر سرنوشت داریوش را نشانه گرفته بود .

اسم : مریم محمدی با شوهری بنام سعید و چند بچه که گرفتار داریوش شد .

مریم دختری بود از خانواده ای با شرایط مالی زیر صفر که به اجبار با شوهرش ازدواج کرد

و ثمره ی زندگی اینها چند بچه و آخر جدایی ....

داستان از اینجا شروع شد که دوست قدیمی سعید به خانه آنها آمد وقتی بعد از

چند روز ماندن وقتی یک روز صبح از مریم و سعید خداحافظی کرد رو به سعید و مریم کرد و گفت

اگه چیزی لازم دارید واستون از شهرستان بفرستم مریم گفت اگه میشه چند تا نوار بفرست .

وقتی که مریم نوار ها را انداخت توی کاست و صدایی لرزان را شنید که می گفت

بوی گندم مال من هرچی که دارم مال تو ...

زندگیش بطور کلی عوض شد او به زحمت توانست داریوش رو از نزدیک ببیند

ولی داریوش گفت اگه می خوای با من باشی باید از شوهرت جدا بشی

مریم با جنگ و دعوا طلاق نامه رو آماده کرد ولی داریوش به دلایلی دیگر نمی توانست

به حرفش عمل کند . حال مریم بیچاره دیگر بدبخت شده بود

تنها کاری که به ذهن وی رسید انتقامبود .!

بله مریم با برنامه ریزی اسید رو توی لیوان ریخت و وقتی داریوش در حین اجرای

آهنگ نفرین نامه بود که ریختگی اسید بر روی گوش و گردن داریوش فردایی تلخ برایش

رقم زده شد .

 عزیزانی که می خواهند داستان کامل این ماجرا را بدانند می توانند به کتاب شکوفه ی سیاه که

نوشته شده خود مریم محمدی است مراجعه کنند

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 18:49  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  | 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

 من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغتن یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار !

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام  زهرم در  پیاله زهر مارم در صبوست ...!

مرگ او را از کجا باور کنم ؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای ! جنگل را بیابان می کنند

دست خون آلوده را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا ...

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست !

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور ...!

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انسانیت است !!!

 همان طور که همه ی ما می دانیم کار هایی که داریوش اجرا کرده دارای معانی سنگینی می باشد

اگر ما به این شعر توجه کنیم از دیدگاه یک فرد شعری معمولی میبینیم . در حالی که در این شعر یک

نفرین نامه ای نهفته است که گویای تمامی جنایاتی می باشد که در طی مدت سال زندگی یک فرد

می باشد . در اینجا برگ تشبیه شده به یک مرداب که ما انسان ها در آن زندگی می کنیم و رو به

فرو رفتگی در باتلاقی هستیم که این باتلاق همان مرگ زندگی است  .

خیلی خوشحال می شم نظر دوستان رو هم در این مورد بدونم !

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 19:59  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  | 

مرا به خانه ام ببر

شب اشیان شب زده
چکاوک شکسته پر
رسیده ام به ناکجا
مرا بخانه ام ببر
کسی بیادعشق نیست
کسی بفکر ما شدن
ازان تبار خود شکن
تمامه ای و بغض من
از این چراغ مردگی
از این براب سوختن
از این پرنده کشتنو
از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم
که یار غمگسار نیست
مرا بخانه ام ببر
که شهر شهر یار نیست
از این چراغ مردگی
از این براب سوختن
از این پرنده کشتنو
از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم
که یار غمگسار نیست
مرا بخانه ام ببر
که شهر شهر یار نیست

مرابخانه ام ببر
ستاره دلنواز نیست
سکوت نعره میزنم
که شب ترانه ساز نیست
مرابخانه ام ببر
که عشق در میانه نیست
مرابخانه ام ببر
اگرچه خانه خانه نیست
از این چراغ مردگی
از این براب سوختن
از این پرنده کشتنو
از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم
که یار غمگسار نیست
مرا بخانه ام ببر
که شهر شهر یار نیست
از این چراغ مردگی
از این براب سوختن
از این پرنده کشتنو
از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم
که یار غمگسار نیست
مرا بخانه ام ببر
که شهر شهر یار نیست

مرابخانه ام ببر
ستاره دلنواز نیست
سکوت نعره میزنم
که شب ترانه ساز نیست
مرابخانه ام ببر
که عشق در میانه نیست
مرابخانه ام ببر
اگرچه خانه خانه نیست
از این چراغ مردگی
از این براب سوختن
از این پرنده کشتنو
از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم
که یار غمگسار نیست
مرا بخانه ام ببر
که شهر شهر یار نیست
از این چراغ مردگی
از این براب سوختن
از این پرنده کشتنو
از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم
که یار غمگسار نیست
مرا بخانه ام ببر
که شهر شهر یار نیست

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 18:6  توسط به خـــاک افتاده ی داریـــــــوش  |